داستان God of War Chains of Olympus Game

داستان God of War Chains of Olympus Game

داستان God of War Chains of Olympus Game 150 150 admin

بعد از تماشای داستان ترسناک های God of War و فرار کریتوس از Fury و کشتن آرکاس بی خبر ، نوبت به قسمت دوم سریال از خط دید می رسد. این بار به سراغ داستان God of War: Olympus Games می رویم ، قسمت چهارم این مجموعه شامل نسخه قابل حمل God of War و قسمت دوم از نظر زمان های برنامه ریزی شده این نسخه در اوایل سال 2008 برای کنسول موبایل PSP منتشر شد و مهمترین بلاک باستر امروز این تلفن همراه لقب گرفت. این بازی تا آن زمان بالاتر از هر عنوان PSP بود. جالب اینجاست که Chains of Olympus اولین نسخه از این سری بود که توسط اتاقی غیر از سانتا مونیکا ساخته شد و اتاق ساخت صبح زود مسئول ساخت بود. اگرچه داستان Chains of Olympus کوتاهتر از بخشهای دیگر است ، اما این بخش اغلب به عنوان یکی از محبوب ترین عناوین مجموعه ذکر می شود. به خصوص که واقعیت های جالبی را درباره گذشته کریتوس و رفتار زشت خدایان یونان آشکار می کند.

پس از 5 سال خدمت به کرت ، خدایان به او دستور دادند که از شهر آتیکا در برابر حمله ارتش ایران محافظت کرده و آنها را از شهر بیرون کند. کرت با جنگیدن با سربازان پارسی به نبرد با پادشاه پارسی می رود و او را در نبرد تن به تن نابود می کند. سپس کراتوس هیولایی به نام باسیلیسک را که توسط ارتش ایران در شهر رها شد ، می کشد. هیولایی که در افسانه های یونان به عنوان پادشاه الاصل نیز شناخته می شود.

کراتوس پس از چندین نبرد موفق می شود ریحان را از بین ببرد. اما ناگهان خورشید از آسمان سقوط می کند و تاریکی و مه غریبی در همه جا وجود دارد. کریتوس وظیفه دارد به جایی که غروب خورشید است برود. او می داند که غروب خورشید نشانه خدایان نیست. او به سمت شهر ماراتون حرکت می کند ، جایی که ملودی عجیبی شنیده می شود. سپس وارد معبد هلیوس می شود و با مجسمه آتنا روبرو می شود. کرت به آتنا می گوید که او از درخواست های مختلف ارباب حلقه ها خسته شده است و باید به کابوس های کرت پایان دهد ، اما آتنا همچنان به او می گوید که کرت قادر به صحبت در مورد تعهدات خود نیست و در آینده او را آزاد خواهد کرد. به دستور خدایان المپیک بدون چون و چرا عمل خواهد کرد.

آتنا به او می گوید: کریت هلیوس ، خدای خورشید ، ناپدید شده است و شما باید او را پیدا کنید. دلیل این همه آشفتگی در جهان این است که مورفیوس ، خدای رویاها ، خدایان دیگر را به خواب می برد و شما باید هلیوس را پیدا کنید. و او را به بهشت ​​برگردان. سپس سخنان آتنا به پایان می رسد و کراتوس به راه خود ادامه می دهد.

در ادامه مسیر ، کریتوس دوباره به همان آهنگ آشنا می رسد. همان آهنگی که دخترش پخش کرد. کرت بهبود می یابد و به راه خود ادامه می دهد ، سپس کرت به مجسمه اروس می رسد. کریتوس از اطلس می پرسد که خدای خورشید به چه چیزهایی نیاز دارد ، Eos در پاسخ می گوید هلیوس دارای قدرت خورشید است ، قدرتی که می تواند جهان را نابود کند. قدرتی عظیم که نباید در اختیار یک تایتان باشد. بعد از خواب با دشمنان ، کرت به ورودی معبد برمی گردد و در آنجا با آتنا صحبت می کند. او می فهمد که قدرت مورفئوس در همین مدت کوتاه افزایش یافته است و سربازان تاریک سعی در نابودی او و سایر موجودات زنده دارند. او پس از نابودی دشمنان و حل چندین معما ، خود را در غارهای المپ می یابد. در اینجاست که او با Ios ملاقات می کند ، که با ناپدید شدن خورشید بسیار ضعیف شده است. کریت به او می گوید که او برده زئوس و خدایان دیگر المپ است و ائوس در جواب می گوید اگر بتواند هلیوس را پیدا کند ، برادرش واسطه ای می شود تا کرت را از خدایان المپ و زئوس آزاد کند. Eos به کریتو قول می دهد اما شبح اسپارتا به او می گوید که اربابان این گونه بارها وعده خود را زیر پا گذاشته اند و او نمی تواند به Eus اعتماد کند. Eos پاسخ می دهد که اگر هلیوس پیدا نشود ، تمام جهان نابود خواهد شد ، و تاریکی بر این جهان حکمرانی خواهد کرد.

کراتوس سرانجام موافقت کرد و به راه خود ادامه داد.

کرتو پس از به هوش آمدن و ادامه سفر خود از راهروهای باریک و تاریک مملو از افراد رنج دیده و راه رفتن در امتداد آنها ، موفق به یافتن دستکش زئوس و نابودی دشمنان می شود. در اینجا او با بقایای تیتان ها ، نژادی که پیش از خدا بر زمین حکومت می کرد ، ملاقات می کند. زئوس ، پسر تایتان ، برای آنها مصیبت بزرگی به وجود آورد و هزاران سال آنها را عذاب داد. با این حال ، اطلس موفق شد از اتاق شکنجه تارتاروس فرار کند. در اینجا کرت از خود می پرسد چه شخص یا نیرویی برای آزاد کردن اطلس آماده است. به لطف دستکش های زئوس ، او موفق به فرار از تارتاروس می شود. اما او برای بار دوم با کارون روبرو می شود ، اما این بار با دستکش زئوس ، نیرنگ خود را خنثی می کند و موفق می شود کارون را در طول نبرد نابود کند. که تمام جهان مردگان را روشن کرد. در همین حال ، دوباره صدای فلوت گلیپس شنیده می شود و سرانجام کریتوس با دخترش روبرو می شود. کریتوس کشتی را متوقف می کند و به دنبال آن حرکت می کند ، و سپس وارد معبد Persephone می شود. او دشمنان را در مقابل خود خرد می کند و سپس وارد قسمت زیبایی از معبد می شود ، اما هیچ اثری از دخترش نمی یابد.

اما در پایان سفر ، کریتوس با پرسفونه ملاقات می کند. همسر هادس و ملکه جهان زیرین. “جادوگر دخترم کجاست؟” کریتوس به او می گوید. پرسفون به او هشدار می دهد که مراقب حرف هایش باشد و دخترش خوب است. پرسفونه به او می گوید که خدایان المپیا به او احتیاج دارند تا مورفئوس آنها و دنیای آنها را نابود نکند. کریتوس پاسخ می دهد: “من صادقانه به آنها خدمت کردم ، اما آنها ، خدایان ، آنچه را که لازم داشتم و آنچه لازم داشتم را به من ندادند.” “من از تحقق خواسته های آنها خسته شده ام.”

در حالی که کراتوس موفق به نجات بشر شده است ، اما این کوچکترین کاری برای او نیست. با از دست دادن کاليوپ ، او تنها کسی را که به فکر او بود از دست داد. جواهری که سالها به دنبال آن بود اکنون برای دستیابی به حداکثر عصبانیت و نفرت کریتوس از خدایان غیرقابل دستیابی بود.

کریتوس سرانجام موفق شد هلیوس را از دست اطلس نجات داده و به المپ بازگرداند ، اما او خسته می شود و به زمین می افتد. در آن لحظه آتنا و هلیوس می آیند و دستکش زئوس و سپر هلیوس را از او می گیرند و به المپ برمی گردند. شبح اسپارتا غش می کند ، غافل از اینکه سرنوشتی در انتظار او و کسانی که او را دست کم گرفته اند ، است.

نویسنده: کسری کریمی ، تار و احسان باقری

مطالب پیشنهادی:
داستان باز